
ایران
زن پا به ماه
از پایه های لرزان این تخت نلرز
هیچ (( میلاد )) ی در کار نیست
وقتی (( آزادی ))
هنوز
نتواسنته مثل یک مرد
روی پای
خودش بایستد .
ایران
مام گیسو پریش من
بر مزارهای بی پلاک خوناشاک
اینچنین چنگ به سینه مزن .
سنگ قبر نقره فام ، یا مشتی خاک
چه فرقی می کند ،
برای جزیره ای که می داند
پس از مرگ مفقود الاثر خواهد شد .
ایران
زن
ماه
پاره
به فرزند خوانده های نیم قدت بگو
برای باریدن ما
رگبار لازم نیست
دیر زمانیست
آنقدر نحیف شده ایم
که در سینه هایمان بیش از یک گلوله جا نمی شود .
شهریور 1388
پی نگار یک :
دلم برای پی نگار نوشتن تنگ شده بود !
پی نگار دو :
خیلی لاغر شده ام ! ولی دماغم هنوز چاق است !!!
پی نگار سه :
(( شیر مادر جایگزین ندارد ))
همین چیزها را می نویسند که خانوم والده های مکرمه دو سال
شیرت می دهند و یک عمر می گویند :
شیرمو حلالت نمی کنم اگه ...!
پی نگار چهار :
حداقل مزیت پارسی بلاگ اینه که حسین خانم خفاجی اینا کامنتهاشو
با شکلک های بیشتری می تونه برام بفرسته !!
پی نگار پنج :
پنجمین روز مهر را به گنجشک های پاییزی تبریک می گویم .
پی نگار شش :
کاش آنقدر لالایی بلد بودم که خوابم نمی برد .
پی نگار هفت :
پرچم صلح دریده شده ی قالب وبلاگم را دوست دارم !!
پی نگار هشت :
پی نگار هشتمون گروی پی نگار نهمونه !
پی نگار نه :
به چشمهایت بیاموز هر (( سریال )) ارزش دیدن ندارد !
پی نگار ده :
خیلی خوب می توانم با آن سنجاب انیمیشن عصر یخی همزاد پنداری کنم !
پی نگار یازده :
وبلاگ مهدی صادقی شعبه ی دیگری ندارد !
این عکس را فروردین امسال گرفتم ...
نمی دانم چرا یادش افتادم ...
شاید به خاطر اینکه
خیلی دلم برای
بی بی جان
تنگ
ش
د
ه
از نیمه شعبانی که گذشت تا امروز زیاد زمزمه می کنم این
مثنوی جناب آقای حسین هدایتی را :
من صخره ام که درد مرا خرد کرده است
این باد هرزه گرد مرا خرد کرده است
در بر کشیده اند پریشانی مرا
خط میزنند صفحه ی پیشانی مرا
ساحل چقدر دور کرانه چقدر دور
قید زمان چقدر ؟ زمانه چقدر دور
قید زمان بزرگترین موانع است
دنیا به درک غیبت خورشید قانع است
بامن بگوکه چشم تو- دریای من- کجاست؟
درموج کوب ساحل توجای من کجاست؟
این انتظار تلخ به جایی نمیرسد
این ناخدا به هیچ خدایی نمیرسد
تا چشم کار میکند اینجا فقط غم است
اینجا جهنم است برایم جهنم است
دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز
اصرار میکنم که در این عصر برنخیز
ما ظاهرا فراق تو را زار میزنیم
اندوه و اشتیاق تو را زار میزنیم
اما مرام گردنه گیران فراق نیست
دیگر برای آمدنت اشتیاق نیست
ما شاعران بی سر و بی دست کیستیم؟
هرگز رفیق راه قیام تو نیستیم
ما تاجران شعر تو را سود برده ایم
(( ای غایب از نظر به خدایت سپرده ایم))
خون غروب ریخته در شیشه ی طلوع
خورشید ناپدید در اندیشه ی طلوع
در این شب فراق به راهت نشسته ایم
در کوچه ی چراغ به راهت نشسته ایم
دیگر کسی به رد عبورت نمیرسد
این ظلمت شبانه به نورت نمیرسد
ما بی تو آه ! جان و جهان را نخواستیم
این شهر خالی از هیجان را نخواستیم
بوی خیانت از در و دیوار میرسد
این کربلاست اینکه به تکرار میرسد
ای مرد - ای برادر اکنون آفتاب -
در کربلا نریخت مگر خون آفتاب ؟
بوی فریب میدهد اینجا سلاممان
خنجر کشیده ایم برایت تماممان
ای مرد سالهاست غریبانه میروی
با کوله بار دغدغه بر شانه میروی
ای مرد ای برادر هابیل دور باش
از دشنه های اینهمه قابیل دور باش
ای حسرت رها شده در کیسه های شهر
رویای آسمانی قدیسه های شهر
گفتی که میرسی ولی از راه آسمان
با سفره ای عدالت و با کیسه های نان
تا کی به این امید به پایت بایستند ؟
مردم گرسنه اند به یاد تو نیستند
وا مانده است در تب این راه پایشان
سر باز کرده است همه زخمهایشان
این حسرت و حماسه به جایی نمیرسد
دستان استغاثه به جایی نمیرسد
این دستها به قبضه ی شمشیر شد نیا !
دیگر برای آمدنت دیر شد نیا !
دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز
اصرارمیکنم که دراین عصربرنخیز !
