
عاشقانه شعر سرودن را
بیش از شعر عاشقانه سرودن
دوست دارم
آنقدر که معشوقه ام را
همان سطرهای ابتدایی جا می گذارم
و به خودم که می آیم
می بینم
بر نقطه ی پایانی ایستاده ام .
اما من
حتی به فاصله ی همین چند سطر
طاقت دوری ات را ندارم
و به سوی تو باز می گردم :
(( عاشقانه شعر سرودن را
بیش از شعر عاشقانه سرودن
دوست دارم ... ))
یه خاطره قدیمی :
(( یا الله یا الله ))
تازه ده سالم شده بود و به اصرار مادرم که دوست داشت بچه مسجدی باشم
برای نماز رفتم مسجد ! اولین بارم نبود که می رفتم مسجد ولی برای اولین
بار (( یا الله )) هایی که بعضی ها وقت رکوع می گفتند نظرمو جلب کرد !
برام جالب بود ! شاید به خاطر اینکه توی سکوت یه دفعه صداهایی مردونه
بلند می شد : (( یا الله یا الله ))
روز سوم یا چهارم بود که برای نماز مغرب و عشا می رفتم مسجد . مسجد
فاطمه الزهرا که توی محله (( کوروش )) اهواز بود . رکعت اول نماز مغرب
بود که توی رکوع هوس کردم بگم : (( یا الله ! ))
دو بار بلند گفتم (( یا الله یا الله )) !!! گفتنش توی رکعت اول انقدر چسبید که
توی رکوع های رکعت های بعدی هم گفتم :
(( یا الله یا الله )) !!
نماز مغرب که تمام شد وقتی اومدم با بغل دستی هام دست بدم دیدم دلشونو
گرفتند و دارند می خندند !!
وقتی بغل دستی ام حکمت (( یا الله )) گفتن های رکوع نماز جماعت را برام
گفت خودم هم خنده ام گرفت !
و الان بعد از چهارده سال هنوز هم وقتی توی نماز جماعت ، موقع رکوع
یکی می گه (( یا الله یا الله )) خنده ام می گیره !!
پی نگار یک :
چند روز پیش نشستم تا تلویزیون ببینم ...
زل زده بودم به صفحه تلویزیون ...
نیم ساعت که گذشت خواستم کانال رو عوض کنم...
تازه یادم آمد تلویزیون خاموشه !
پی نگار دو :
خوش به حال آقای (( ایکس )) !
پی نگار سه :
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود ...
پی نگار چهار :
هنوز چمدانم را نبسته ام ...
برای بی بی نان سنگک نگرفته ام ...
امسال هیچ شوق و ذوقی برای رفتن به جنوب ندارم ...
پی نگار پنج :
همدمم سه تاری است که بحران هویت گرفته است ...
طفلی نمی داند چرا چهار تار دارد و سه تارش می نامند ...
پی نگار شش :
دو صدا وجود دارد که مسحورم می کند :
صدای اذان مرحوم موذن زاده و
پی نگار هفت :
سال خوبی بود ...
پی نگار هشت :
نمی دانم چند نفر را در سال 88 رنجاندم ...
امیدوارم به بزرگواری خود ببخشائید ...
پی نگار نه :
سال نو مبارک ...
پی نگار ده :
تا سال دیگه کجا باشیم ...
....................................................................
پس نگار یک :
در خوزستان هوا عالی است ...
و این دلگیرترم می کند ...
پس نگار دو :
لحظه ی تحویل سال حافظ گفت :
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
... جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است ...
پس نگار سه :
... خوش به حال (( وال ی )) !
................................................................................................
ته نگار یک :
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
ته نگار :
سرباز در ورودی دادگستری داشت کیفم را بازرسی می کرد ...
دیوان حافظ و غزلیات سعدی و یک مجموعه رباعی توی کیفم بود .
با لهجه غلیظ اهوازی پرسید :
_ می گوم ها تو وکیلی یا معلم ادبیات !!؟
_ هیچکدوم ! من اهوازی ام !! ( خیلی سعی کردم با لهجه اهوازی بهش بگم !! )
( با ذوق گفت بچه کیان آباد اهوازه ! دیوان حافظ را گرفت دستش و گفت : )
_ بیا واسه ات فال بگیرم :
زبان خامه ندارد ... سر بیان ف ... ر ...
( براش سخت بود خواندنش ! دیگه ادامه نداد و با خنده ای عمیق گفت : )
_ حافظم مثل ما اول صبحی گشنه بوده ها !!
ته نگار :
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده است
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق ...
ته نگار :
این پست (( ... دستم هنوز غالیه بوست )) برایم شده است آیینه ی دق ...
کاش زودتر شعری یا حرفی باشد برای به روز کردن ... به روز شدن ...
کاش ...
